تبليغاتX
کــــــــــــافــــــه ســـــخـــن

کــــــــــــافــــــه ســـــخـــن

یادداشت های آرش رحیمی پور

 نشسته ام..

کف پای چپ روی صندلی، سر از ناحیه‌ی استخوانِ گونه تکیه کرده به زانو، دست‌ها روی کیبورد، خیلی چیزها از خاطرم می‌گذرد،

خیلی چیزها،

همه سنگین،

 ننوشتنی..

یک نفر که هیچ حرفی برای گفتن ندارد و هیچ هوسی برای ارضا! فردا با من بیاید برویم انقلاب یا همان حوالی چند جلد کتاب بخریم.

کنار هم راه برویم، سکوت کنیم و هوای پاییز را نفس بکشیم. نه دست هم را بگیریم ،نه کافه ای برویم ،نه آب میوه ای بخوریم ونه شانه به شانه ی هم فکر لحظات خلوت بعد از خرید باشیم!

جز سلام و خداحافظی قول هیچ معاشرتی را نمی‌دهم و اصلاً هم معلوم نیست تا کی این حس در دلم بماند!!!

 پ ن :این روزها همه چیز عالی ست!آسمان آبی،دریاآرام،آدم ها مهربان و.. گویادل ماست که دل نیست!

لينك مطلب | .......................................................... |


قصه قصه‌ی عشق و دوستی نیست؛ آدم گاهی می‌خواهد خودش را محک بزند توی بی‌تفاوت بودن، توی عادی جلوه‌کردن، می‌خواهد ببیند چندروزه فراموش می‌کند!

حالا اگر این محک‌زدن عشق به نظر برسد، اگر یکی را خیال‌زده کند که بعد از رفتن‌ هنوز امید بازگشت‌ش هست، باید از خیرِ هرچه محک گذشت. باید روی آورد به قانون از دل برود هر آن‌که از دیده برفت، باید از دیده برفت...

پ ن :آدم‌هایی که به تنهایی‌شان پی‌برده‌اند با آن‌ها که حواس‌شان نیست فرق دارند، فرق‌های به چشم آمدنی، از چشم خواندنی…

لينك مطلب | .......................................................... |