تبليغاتX
کــــــــــــافــــــه ســـــخـــن

کــــــــــــافــــــه ســـــخـــن

یادداشت های آرش رحیمی پور

یک چیزهایی همیشه می مانند بالای طاقچه ی ذهن آدمی.. مثل نقش چشم ها،مثل بوسه ها،مثل بغض ها... مثل عطری که سالها بعد از رفتن صاحبش هم مانده لای لباس... مانده روی بالش... مانده توی مشام... وچقدر از این مانده ها می شود نوشت!...

وگاه حرف هایی هست که قیمتشان به نگفتن است .

چند صباحی نخواهم نوشت؛رخصت!

لينك مطلب | .......................................................... |


به عکس زیر دقت کنید. چه می بینید؟

وقتی تصمیمتون رو گرفتید، توضیح رو مطالعه کنید.
.

.

.

اگه دونفر رو در حال عشقبازی دیدید باید بدونیدکه بچه ها به هیچ عنوان اون 2 نفر رو که شما دیدید پیدا نمی کنن؛ چون اونا هیچ تجربه مشابهی رو نداشتن.

بچه ها در عکس بالا 9 دلفین کوچیک و بزرگ رو دیدن،اگر قبل از خوندن این توضیح نتونستی دلفین ها رو تشخیص بدی مخت بد جوری داغونه و احتیاج به کمک داری!

پ ن:این روزهای پاییزی حس وحال غریبی دارم،انگار تمام گمشده هایم یک جا به یادم آمده اند!وزندگی چقدر پر است از گمشده هایی که انگار نیستند وهستند!
وقتی به گذشته نگاه میکنم لحظه هایی رو میبینم که گاه گمان میکنم گذشتند اما وقتی بیشتردقیق میشم میبینم که هیچ چیز نگذشته،انگار همه چیز همه جا همراهته،این روزها سنگینی این بختک سر به هوا رو بیشتر از همیشه احساس میکنم!راستش این پست آخر وبلاگ هم یه جورایی کوچه علی چپ محسوب میشه!!!

لينك مطلب | .......................................................... |


 

نیاز دارم یکی ذهنم را مرتب کند، بفهمد درگیری‌ام چیست، قانع‌م کند که چیز مهمی نیست. حرف بزند،

بی‌شک و دودلی بگوید برو، نرو. گذشته‌ام را یادم نیاورد، نگوید کاش، حیف، چرا؟ همین قدمِ بعدی دستم

را بگیرد، پایم را بگذارد روی پله‌ی بعد، توی دلم را خالی نکند، یک مثال خوب توی زندگی‌اش پیدا کند که

شبیه وضعیت الان من است، اگر هم پیدا نکرد یک‌چیز الکی از خودش تعریف کند تا آرام شوم. الان به

کمی آرامش نیاز دارم که در خودم پیدا نمی‌کنم!

پ ن:گله ای نیست؛گرهم گله ای هست دگر حوصله ای نیست!!!

لينك مطلب | .......................................................... |


دست و صورتم را می‌شويم. مسواك می‌زنم. زمزمه می‌كنم و لبخندی تحويل چشمان خودم می‌دهم !

ساعت سر جايش مانده است. انگار كسی بر روی زمان عطسه كرده و صبر آمده! عقربه‌ها هنوز بی‌حركتند.

 ليوان سفالی راپر از شيرقهوه می کنم. دو تا بيسكوييت هم كنارش می‌گذارم ؛خوان گسترده‌ی نعمت از اين گسترده تر شود هضمش مشکل ساز می شود!

كاغذها و قبض‌ها و رسيدها و مجله‌ها و بروشورها را مرتب می‌كنم. سوت می‌زنم تا صدای خش‌خشی كه در سرم می‌پيچد نشنوم. گاهي گمان می‌برم خرچنگی يا چه می‌دانم عقربی در سرم لانه كرده است. خوب است يك كتاب فال‌بيني بخرم و ببينم اين چه برجی‌ست كه در آن هم خرچنگ هست و هم عقرب!

ساعت به ۶ نزدیک می شود؛وقت رفتن است؛بچه های مردم منتظرند!

امروز را رج بزن
دیروز را خط.
دل‌نگران نباش رفیق
تا سقوط فردا
هنوز یک نفس باقی‌ست !...

پ ن :این روزها قصه های زندگی تکراری تر شده اند انگار!!!

لينك مطلب | .......................................................... |


 نشسته ام..

کف پای چپ روی صندلی، سر از ناحیه‌ی استخوانِ گونه تکیه کرده به زانو، دست‌ها روی کیبورد، خیلی چیزها از خاطرم می‌گذرد...


ادامه مطلب
لينك مطلب | .......................................................... |


قصه قصه‌ی عشق و دوستی نیست؛ آدم گاهی می‌خواهد خودش را محک بزند توی بی‌تفاوت بودن، توی عادی جلوه‌کردن، می‌خواهد ببیند چندروزه فراموش می‌کند!


ادامه مطلب
لينك مطلب | .......................................................... |


این گوشی بیچاره درحال ترکیدن است از بس که شماره های جور واجور رابه خوردش داده ام! از آشنایان سببی ونسبی گرفته تا...


ادامه مطلب
لينك مطلب | .......................................................... |



من از طرفداران پروپا قرص یادداشت های گاه وبیگاه بهاره رهنما وسروش صحت در روزنامه اعتماد هستم اما این کاری که این شب ها ازشبکه 2 پخش میشه دیگه داره حالم رو به می زنه...
ادامه مطلب
لينك مطلب | .......................................................... |



یادتان باشدسالهای نه چندان دور تب غریب سفر به ژاپن ومرده سوزی وکار بدجور بین هموطنان غیور ما  سرو صدا راه انداخته بود؛در آن میان بودند کسانی که به دلایل مختلف بعد از مدتی توسط پلیس این کشوربازداشت وبه ایران بازگردانده می شدندواصطلاحا دیپورت می گشتند! اما برای حفظ ظاهر که درد تاریخی ما ایرانیها بوده وهست بهانه های چون غم غربت ودل تنگی برای مام وطن را پیش می کشیدند؛حالا حکایت من وکوچ کردنم به blogger شده یاد آور خاطره ی آن سالها وآن جماعت خوش ذوق!

به بلاگر رفتم؛وبلاگی ایجاد کردم ویکی -دو پستی هم گذاشتم اما نمی دانم چرااحساس کردم این سرویس علی رغم بین المللی بودن وچه وچه...بودنش ارضایم نمی کند!

پس به بلاگفا بازگشتم..به همین سادگی..


احساس می کنم زندگی روزبه‌روز پهن‌تر می‌شود و آسمان و زمین و تن و روحت را در اختیارش می‌گیرد !!!
حتی یک روز می‌رسد که پایت را بلند کردی به قصد گذاشتن در زاویه سی درجه ولی او پایت را می گذارد در زاویه نود که هم راه عوض شود هم دلت خوش باشد بابت آن قدم مثلاً دلخواه....!
بله زندگی این روزها گستاخانه پهن شده روی من و حاشیه‌هایم و من هرروزهر قصه اش را که برای کسی تعریف کنم باز برای نفر بعد قصه‌ای تازه دارم…!
با شروع سال تحصیلی،کوهی از کارهای جور واجور بر سرم خراب شده؛دیروز مادر یکی از بچه ها آمده بود از مشکلات خانوداگی ش پس از جدایی از همسر می گفت وانتظار مراعات حال فرزندش...

جماعت غریبی هستیم ما ایرانیها،عقلمان یک سو می رود ودلمان هزار سو..

 

لينك مطلب | .......................................................... |



چند روزاخیر سرعت شرم آور نت در این مرزپرگهر به شکلی فاجعه بار افت کرده بود!حالا یا به دلایل انگولک های احتمالی بعضی ها...


ادامه مطلب
لينك مطلب | .......................................................... |


درست موقع الله اکبر اذان صدای زنگ گوشی تو اتاق پیچید!

مدیریت محترم بود.پس ازحال واحوال وتعارفات معمول این روزها سراغ مطالب نشریه رو گرفت؛گفتم فرستادم مطالب رو،ملاحظه نکردید ؟بعد از .....


ادامه مطلب
لينك مطلب | .......................................................... |


گمان می کنم دنيا هر صبح براي من چند نيش و كنايه ي تازه كنار مي گذارد. نگران است كه مبادا خوشي زير دلم  بزند!

راستش این روزها توي سرم آنقدر شلوغ است كه نمي توانم مرتبش كنم. حرف كه مي زنم آشفتگي ها توي سرم بلوا مي كنند انگار!...


ادامه مطلب
لينك مطلب | .......................................................... |


این شب ها و روزها احساس می کنم روحم به هیچ روحی گره نمی‌خورد! ذهنم با هیچ ذهنی

هم‌خوانی ندارد! تنم توی تنِ آدم‌های غریبه نمی‌پیچد! دستم در دست هیچ دوستی نمی‌ماند...


ادامه مطلب
لينك مطلب | .......................................................... |


آدم گاهی وقت‌ها دچار حرف های بی‌جا می‌شود آن هم در ابعاد وسیع...

 


ادامه مطلب
لينك مطلب | .......................................................... |


خشکسالی بدیست! فريادهایم را گرما زده انگار!

 آخرین باری که چشمهایم را بستم و خیالاتی شدم کی بود؟ ... چقدر دور !....


ادامه مطلب
لينك مطلب | .......................................................... |


کاش دل ما آدمها از جنس دیگری بود!کاش اینقدر در لابلای این سلولهای به هم فشرده مغزمان حرف ها، چهره ها وخاطره ها بلوا نمی کردند!کاش می شد گاهی گذشته را از گوشه ذهن برید وبه کناری نهاد، کاش گذشته ما،خاطرات ما ،یادها ودل واپسی ها ما چون کوچه ای بودند که یک بار برای همیشه از آن می گذشتیم ،کاش می شدهم آغوش شدن های گاه وبیگاه با دردهای کهنه ومزمن را برای همیشه از دفتر زندگی پاک کرد،کاش می شد هم بستر فراموشی شد!


ادامه مطلب
لينك مطلب | .......................................................... |


مدتیست دلم هوای کوچه دوران کودکی ام را کرده !


ادامه مطلب
لينك مطلب | .......................................................... |


حرف هايي هست براي نگفتن و درد هايي براي ننوشتن و من انگاررسيد ه ام به آغاز چنين كتابي ...


ادامه مطلب
لينك مطلب | .......................................................... |


  آقا! خانم !یه بخرین..

·        خواهش می کنم، یه دونه..

·        آقا! خانم! تو رو خدا یه دونه..

·        فقط یه دونه.. 

 


ادامه مطلب
لينك مطلب | .......................................................... |


بعضی عاشقانه‌ها نیاز دارند به اتمام حجت!

 باید آن “برو” ی آخر را شنید٬ آن “نباش”٬ آن “نه”٬                                                                                                 


ادامه مطلب
لينك مطلب | .......................................................... |


مخفی بودن در اینترنت مانند زندگی در غربت می‌ماند و بالاخره تحمل آدم را تمام می‌کند.


ادامه مطلب
لينك مطلب | .......................................................... |


بچه که بودم٬ شیر حمام را تا آخر باز می‌کردم٬ در چاه را می‌گذاشتم  و با دست‌ سوراخ‌هایش را می‌پوشاندم! حتی بعد از یک ساعت هم  آب از مچ پایم بالاتر نمی‌رفت٬ صدای داد و فریاد مادر بود یا کوچکی دست‌هایم ،نمیدانم ! اما به آرزویم نرسیدم...هیچ‌وقت نتوانستم حمام را از آب پر کنم و داخلش شنا کنم!…


ادامه مطلب
لينك مطلب | .......................................................... |


لا به لای هیاهوی روزها، لحظه هایی هست که مثل جای کوبیده شدن زانو به دیوار، کبود می شود. لحظه هایی هست که ورم می کند و لحظه هایی که تاول می زند، حتی لحظه هایی که تا حد کُشتنت عفونت می کند!


ادامه مطلب
لينك مطلب | .......................................................... |


امشب حال خوشي ندارم،مي فهمي؟!

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم


 


ادامه مطلب
لينك مطلب | .......................................................... |